ساعت یک از اداره رفتم خونه خودمون لباس و کفش برای بچهها برداشتم و پیاده رفتم خونه مادرجون... همون ساعت دو و نیم رسیدم... توی گرما ... قرار بود بعد از ظهر برم نشست کتابخوانی اداره... میخواستم بچهها رو هم ببرم... شاید که (آه... دیگران ببینند و متوجه شوند که آدم بچهدار نمیتواند تمام وقت در اختیار ادارهاش باشد... آه... اما چه فایده...) خلاصه مادرجون دختری رو نگهداشت و من با پسری رفتم... تا هفت و نیم از مراسم بیرون اومدیم...
برچسب:
نویسنده: باران احمدی