• امروز تولدمه... همسر دیشب بهم تبریک گفت... دختری هم چند ساعتی بعد از اینکه اولش ناراحت شد که چرا تولد منه و تولد اون نیست... باید تولد اون باشه... بهم گفت تولدت مبارک... و خواست کمکش کنم یکی از عروسک‌هاشو کادو کنیم که به من هدیه بده... منم ازش خواستم که فردا خونه مادرجون که بود... برام یه نقاشی بکشه و بهم بده... اونم خوشحال شد و قبول کرد... دیگه همراه اول بهم تبریک گفت و نزدیک ظهر هم دخترخاله ل... که هر ساله بهم تبریک میگه... همسر هم دوباره یه پیامک برام فرستاد و مجدد تبریک گفت و مجددا گفت که خیلی دوستم داره!
  • رفتم خونه... دختری به جای یه نقاشی ... مجموعه‌ای نقاشی کشیده بود برام... ده تا برگه یادداشت از دایی م گرفته بود و توی همشونو چیزای مختلفی کشیده بود... راستش خیلی خوشحال شدم... چون خیال می‌کردم از یاد می‌بره و حتی این هدیه هم بهم نمی‌رسه...
  • طبق قولی که از ابتدای ماه شهریور داده بودم قرار شده بود شام بیرون این ماه برای روز تولدم باشه... ساعت هشت با همسر قرار گذاشتیم اول خیابان شریعتی... من و بچه‌ها از خونه مادرجون رفتیم قبل از اینکه همدیگر رو ببینیم... با دختری رفتم مغازه دوتومنی... دختری یه لیوان تاشو انتخاب کرد و من یه صافی کوچولو... تا اینکه همسر هم از سرکار اومد... شام رفتیم همون جای همیشگی... دختری، جوجه سفارش داد... من، مرغ و همسر هم کباب... پسری رو داده بودم همسر... هی میگفت چکارش کنم؟ میگفتم خوب نگهش دار... بعد از چند بار دید من نمی‌گیرمش.... نشوندش روی میز به حال خودش! و مشغول شد... چند ثانیه صبر کردم دیدم... دیگه کاری به کارش نداره! فقط یک حرکت پسری کافی بود تا خدا نکرده.... واااای.... گفتم بدش به من... خیلی راحت بلندش کرد و دادش به من! دختری هم کنار من بود! توی دلم گفتم... همین که از مهر و محبت مادرانه هیچی سرت نمیشه... برات کافیه... خیال میکنی من با زحمت دارم شام میخورم... اما این عشقی که تو وجودم به بچه‌ها هست باعث میشه نه تنها با آرامش...بلکه با شادمانی غذام رو بخورم... و مزه غذا برام چندین برابر میشه... گاهی برنج می‌گذاشتم دهن پسری و گاهی به دختری کمک می‌کردم... خدا رو شکر دخترمون چند روزیه که دیگه خودش و مستقل غذاش رو میخوره... فقط نیاز به کمی حمایت داره... که اونم عاشقانه انجام می‌دادم... البته همسر هم گاهی قاشقی پر می‌کرد و به دختری می‌داد... پسری هم از شیطنت هیچی کم نمی‌گذاشت... اونقدر که زیر صندلی من و دختری پر از برنج خورده و سبزی و لیوان یکبارمصرف و حتی ظرف سبزی شده بود... چند باری هم موهای خواهری رو کشید و از جیغ زدن هم کم نمی‌گذاشت...
  • بعد از به قول دختری... غذاخوری... راه افتادیم سمت پارک لولو... بین راه... دختری اسب‌سواری کرد... توی پارک ماشین سواری و بعدش هم تاب‌بازی... بعد هم هوس پشمک کرده بود...برای حدود ساعت ده و سی هم خونه بودیم... شکر خدا شب خوبی بود... و دخترمون خیلی خوشحال... و کلا خدا رو شکر میکنم که ما خانواده شاد و خوشحالی هستیم...