• دختری بهانه پارک داشت... اما نه مثل همیشه که با گریه و زاری بگه پارک میخوام... بلکه خیلی آروم درخواست کرد از من که میشه بریم اون پارک که وسایل بازی داشت ولی تاب و سرسره نداشت... فهمیدم پارک چمران رو میخواد... بهش گفتم باید ببینیم چطور میشه... اگه شد میریم... یه نیم ساعتی دیگه اومد و گفت مامان دیدی چطور شد؟ گفت چی؟ گفت اینکه میشه بریم اون پارکه یا نه! دیگه نمیشد نه بهش بگم آخه... گفتم راهش طولانیه... اگه قبول میکنی بیای و خسته نشی... باشه میریم.. قبول کرد.. و رفتیم...
  • توی پارک... دختری مشغول بازی با وسایل ورزشی شد... با هر کدوم در حد چند دقیقه... اما خیلی راضی بود و خوشحال از این پارک... حالا راستش من نمیدونم حکمت این پارک اومدن چی بود و چی باعث شد اینجا رو دلش بخواد... پسری هم که از ورجه وورجه توی بغلم دست برنمی داشت و میخواست بپره پایین و دنبال خواهری بکنه... خدایا شکرت ... خدایا برای بچه‌های خوبی که بهم دادی از فضلت ازت ممنونم... خدایا شکرت...
  •  
  • تصمیم جدیدی گرفتم برای بچه‌ها... اینکه باباشون ... از این به بعد بابای خوبی براشون باشه... دلم نمیخواد خاطرات بدی از باباشون براشون بنویسم... باید تا میتونم از محبت‌های اون براشون بنویسم... باید کاری کنم که اون رو هم دوست داشته باشند... و با خوندن خاطراتش بهش افتخار کنن... اون هر چی باشه... نسبت به بچه‌هاش محبت بسیار زیادی داره و از صمیم قلبش دوستشون داره... اصلا دلش نمیخواد کوچیکترین ناراحتی برای هیچکدومشون پیش بیاد... خدایا کمکم کن...