صبح پا شدم و وسایل باغ رو آماده کردم... امروز چند تا کیف و ساک دارم... یکی کیف وسایل خودم که غذای بچه ها و لباساشون داخلش... یکی ساک پتوها و لباس گرم... که موقع برگشتن و توی ماشین ازشون استفاده میشه و یکی کیف کولی دختری که توی این چند روزه تدارک دیده... پوشیدن لباس دختری، لباس پوشیدن تن پسری... جمع کردن رختخوابها و پختن سیبزمینی و تخم مرغ آبپز پسری که اینو بهتر از همه چیز توی باغ میخوره... (همسر پاشده! دوش گرفته! آماده شده... و میگه من میرم دعای ندبه...خواستین برین بیایین دنبال من، مسجد!!!) گفتم اینهمه وسیله و بچه ها که خواب هستند!... در حالی که به سمت خروجی میره میگه میام دیگه!... گفتم البته نمیخواد... اون هفته هم که بودی همه رو خودم بردم... یادم افتاد اون هفته با چه غرغری من رو راهی کرد... یه عالمه غر زد که من میخواستم بخواستم... نمیزارید... فقط برای اینکه گفتم جورابهای دختری رو پاش کن! آخرش هم همه رو خودم انجام دادم و خودم بردمشون پایین... آقا هم برای خودش خوابید... این خاطره هفته پیش و رفتن امروزش بدون هیچ احساس مسئولیتی... خدایا... خدای مهربونم چقدر تنهام... خدایا توی این زندگی... خیلی تنهام... و سنگینی بار این زندگی توی تنهایی خیلی اذیتم میکنه... بازم یادم میافته و اعصابم بهم میریزه... اشکام میان پایین و من خسته و ناامید... ناامید از این مرد و ناامید از این دنیا... به مامانم پیام دادم... در چه حالید کی میایید دنبال ما... میگه تا بیست دقیقه دیگه... بیست دقیقه دیگه در حالی که دختر هم بیدار شده و لباس پوشیده کیف خودش رو روی دوشش انداخته از کیف روی دست من آویزونه و همراه من و پسری و بارای دیگه از چهارطبقه و پله ها رفتیم پایین، جلوی در ورودی همسر در رو باز کرده و میخواد که کمک کنه... (موقع پایین آمدن بهش زنگ زدم و اطلاع دادم) میره سمت دختر... دختر خوابالو دسته کیف منو رها نمیکنه و میچسبه به من... میاد سمت من میخواد ساک پتوها رو بگیره... گیر بود لای دستم که حایل پسر خواب بود توی بغلم... نشد و خواست پسر رو بگیره... گفتم خوابه، ولش کن بیدار میشه... چند قدم رفتیم تا ماشین... و سوار شدیم...
اتفاقا امروز توی باغ هم مهمون نداشتیم... خاله ها نبودن... و نزدیک ظهر معلوم شد که داداش و خانمش هم نمیان... دختری خیلی بیتابی دخترخاله رو میکرد... اما به هر حال با باباش رفت چرخید و مشغول چیدن گوجه و خیار و فلفل شد... مامان و بابا هم رفتند دنبال کار درختهای بادام... داداش کوچیکه هم رفت دنبال کارای زنبورداری... من موندم و پسری... که بیدار شد فرنیش رو خورد و بعد از کمی بازی شیر خورد و توی بغلم خوابید... این تنهایی و سکوت مزید بر علت شد برای تنهایی دل غمگین من... دلم همچنان گرفته و غم زیر و روش میکنه... غم تنهایی... غم نداشتن تکیهگاه... و خستگی زیاد از تکیه کردنهای زندگی روی شانههای زنانه من!
خدایا... خدای من ... به یاریات... به حضورت... و به نگاهت... نیازمندم