خرید بک لینک
  • پسر پهلوان من... وزنه یک کیلوگرمی رو از روی ترازوی مادرجون برداشته کشیده به دندان... وقتی اون رو ازش میگیرم و بهش میگم مامان جون این خیلی خطرناکه... و خدانکرده میافته روی پات... قبول نمیکنه... گریه میکنه و میخواد که اونو بهش پس بدم... و به سختی آروم میشه... ای پسررررررر
  • رفتیم خونه... صدای آهنگ شاد از شبکه پویای تلویزیون بلند شده، دختری مشغول حرکات موزون میشه... عزیزم این رو توی مهمونی پنجشنبه دیده و براش جالب بوده... تا میبینه من نگاهش میکنم... ساکن میشه و خجالت میکشه... میگم مامان جون چقدر قشنگ رقصیدی... بازم برقص تا برات دست بزنم... میاد آشپزخونه و میگه تو میخندی... میگم نه نمیخندم... خیلی خوشحال شدم که دخترم اینقدر هنرمنده... میگه پس بیا با هم برقصیم... مثل اون خانما که اونجا بودند... منظورش همون مهمونیه... راستش منم خجالت میکشم... وووی.... اما به خاطر دختری... جلوی لبخندم رو میگیرم و شروع به رقص میکنم... دختری خوشش اومده و منو نگاه میکنه... سعی میکنه ازم تقلید کنه... پسری هم به ما ملحق شد... و شروع کرد به دست زدن... نمیدونم از کجا میدونست توی این شرایط باید دست بزنه!!!
  • روبالشی که خیلی وقت بود خریده بودم رو بالاخره امروز فرصتی شد تا باز کنم و بالش رو داخلش بزارم... مقواش رو دختری برداشت و روش یه نقاشی کشید... دختر هنرمند من... قربون مهربونی دستهات که نقاشی به این قشنگی کشیدی... همه چیزش هم توضیح داره...
  • ابرهای آسمون، خورشید خندون، هوای بالای خورشید... یه دختر شاد که داره بازی میکنه... خانه باغ که میخنده و شاده... کورهای که برای پختن غذاهای تنوری درست شده...(هفته پیش توی باغ درست شد) یه گل زیبا... یه لاکپشت که داره میره خونشون...
  • شب... بعد از خواباندن پسری و خواب شدن همسر... من و دختری بیداریم... براش قصه میگم... و میبینم که نیاز به دستشویی داره... میبرمش... خودم میل زیادی به خوردن چای دارم... دلم میخواست دختری هم خواب بود.. میشد حداقل من توی تاریکی یه چای بخورم... دختری آب میخواد... وقتی میرم براش آب بریزم... میگم دختری...تو آب بخور... منم یه چای... میگه پس منم چای... دو تا چای ریختم... نشستیم با هم توی تاریکی توی راهروی جلوی در آشپزخونه... چاییمون خنک شد و خوردیم... دختری میگه... مامان چقدر مزه داد با هم چای خوردیم... بغلش میکنم و از صمیم قلبم میگم... آره دخترم خیلی مزه داد... مخصوصا که تو توی بغلم هستی و من خیلی دوستت دارم... چای خوردن با هم خیلی بهم مزه داد... بعدش دیدم فرصت مناسبیه... ناخنهای دختر رو کوتاه کردم... قرار شد آروم باشه تا بعد از کوتاه کردن ناخنهای پسر توی خواب... براش دوباره قصه بگم و باهم بخوابیم... چقدر این شب به من چسبید...

برچسب: فال سه شنبه 16 مهر 92,کیهان سه شنبه 16 مهر,روزنامه کیهان سه شنبه 16 مهر,فال روز سه شنبه 16 دی 93,فال سه شنبه 16 مهر,فال سه شنبه 16 دی 93,کیهان سه شنبه 16 مهرماه,فال سه شنبه 16 اردیبهشت 93,فال روز سه شنبه 16 اردیبهشت 93,فال روز سه شنبه 16 مهر 92, نویسنده: باران احمدی تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 21:36

صفحه بندی