خرید بک لینک
  • پسرمون... دستش رو دراز میکنه سمت اتاق خودشون... همراه با صدایی که از خودش درمیاره... معنیاش اینه که بیاین منو ببرین توی اتاق... وقتی طول بکشه... در حالت نشسته سرش رو میگذاره روی زمین و گریه میکنه... یه کمی دیگه سرش رو بلند میکنه و این کار رو دوباره تکرار میکنه... وقتی میری به سمتش دستاش رو برای بغل شدن بالا میاره و بعد همچنان به سمت اتاق توی اتاق رو نشون میده... وقتی میری داخل... یه بار دیگه دستش رو بلند میکنه و چیزی که میخواد نشون میده... معمولا چیزهایی که میخواد... توپ بزرگ داخل وان روی میزه بالاییه که خیلی بزرگه... یا عدد سه بادی که از بالا آویزونه... معمولا چیزهایی از سمت بالا میخواد... یا روی دیوار یا آویزون از سقف... که البته هرچی بخواد حتما باید در اختیارش بزاری وگرنه دوباره گریه میکنه...
  • دخترمون وقتی حوصله داشته باشه و دلش بخواد... اونقدر مهربون با پسری برخورد و رفتار میکنه که آروم میشینه و با هم بازی میکنن... مثل امروز که من از دختری درخواست نمودم سرگرمش کنه و دخترمهربون هم همینکار رو انجام داد... طوری که من موفق شدم یه آشپزی حسابی داشته باشم... دختر مهربونم ازت ممنونم...
  • اینروزا... خدا رو شکر... رفتار و روابط من و دختری خیلی خیلی عالی شده... دلیلش رو نمیدونم... شاید مطالعه یه کتاب و کمی تغییر رفتار من بوده... اما اونقدر مهربون شده دخترم و حرف گوش کن... از همه مهمتر کلی به من ابراز محبت داره... امروز بهم میگه مامانم دوست دارم بهت خسته نباشید بگم... منم کلی بغلش کردم و قربان صدقهاش رفتم... ازش تشکر کردم... گفت فردا که از سرکار اومدی... من بهت خسته نباشید میگم...
  • پسرمون... امروز با کلی ذوق و علاقه... حدود 15 ثانیه روی پای خودش ایستاد... ما براش دست زدیم و ماشالله ماشالله گفتیم... اون ایستاده بود و شادی میکرد...
  • دخترمون بعد از اینکه فهمید فردا تولد منه... اولش ناراحت شد... و گفت دوست دارم تولد خودم باشه و کیک تولد داشته باشم... کمی غر زد... اما آخر شب... یه عروسک آورد گفت میخوام کادوش کنم برای تولدت بهم چسب میدی... بعد گفت راستی امشبم همه خوابیدن با هم چای بخوریم... اینطور شد که ما با هم قرار شب گذاشتیم... بعد از خوابیدن داداش و بابا با همدیگه میریم آشپزخونه و چای میخوریم... بعدش میریم توی اتاق بچه ها و کادوی من رو آماده میمیکنیم. دختری خودش رو به خواب میزنه... تا من داداشش رو بخوابونم... بعد بابا هم در همین حین خوابش میبره... بعد ما میریم آشپزخونه... برای کادو هم دختری قبول کرد که فردا تو خونه مادرجون یه نقاشی برام بکشه که بشه کادوی تولد من...
  • همسر امروز حقوق آورد این سومین موردی بود که دیگه با خودم قرار گذاشته بودم بهش دست نزنم... دوتای قبلی رو ریختم بانک رفاه ... شماره حساب خودمه و حقوق دوران مرخصی زایمانم رو بیمه میریخت توی این حساب... دیگه به کارم نمیاد و خالی مونده بود... (خواستم ازش که بره حسابی به نام خودش باز کنه ... اما هنوز که نرفته... البته قبولم نکرده... آخه اینطوری نمیتونه ادعا کنه حقوقش دست منه و بعد هم حساب کتاب بخواد و حرف بزنه... دوتای قبلی روی هم شده بود یک میلیون سیصد و شصت و هفت هزار تومان... (البته یه مقداریش رو خودش خرج کرده بود... بابت اینکه نذر شیرینی داشته و کرایه داده) این سومی هم بعد از 5 تومنی که میگفت برداشتم.... هشتصد و شصت هزار تومان... که به من داد و واریز کردم به حسابش... جمعا شد دومیلیون و دویست و بیست و هفت هزار تومان... پولش رو میاره و میگه بفرما خانم این حقوق من تقدیم به شما... من تو رو خیلی دوست دارم و همه پولامو میدم بهت... اینبار بهش گفتم ... چه فایدهای داره وقتی اجازه ندارم بهش دست بزنم... فقط تقدیمش مال منه... جوابم رو نمیده و میره توی اتاق...
  • راستش دلم گرفته... فردا تولدمه... نه اینکه موندم برای کادوی تولد... اما خیلی ساله که هیچ کادویی نگرفتم نه تولد... نه زایمان نه سالگردی و نه هیچی... و... حداقل میتونست بگه همون پنجهزارتومنی که من برداشتم تو هم پنجهزارتومن بردار (نه بیشتر!) برای تولدت...
  • اینماه زیاد خرج کردم... حقوقم رو که گرفتم... چتد تا فروشگاه رفتم... خرید مواد آشپزخونه و شویندهها و مواد بهداشتی کلی... هم کادو بردم برای مهمونی... هم هزینه شارژ آپارتمان... چند روزیه که پولم تموم شده و از پساندازم خرج میکنم... هنوز نتونستم گوشت بخرم... (این ماه دومه که گوشت نداریم...)با این وجود... به پولش دست نمیزنم... بمونه براش ببینم چی میخواد بکنه...
  • (البته خدایا... صداها هزاران میلیونها و میلیاردها بار تو رو شکر میکنم... فقط برای اینکه میره سرکار... خدایا... یادم نرفته که تنها آرزوی من توی زندگیم این بود که همسرم بره سرکار... حتی اگه هیچ درآمدی نداشته باشه... خدایا... بازم میگم صداها هزاران میلیونها و میلیاردها بار تو رو شکر میکنم... و راضی هستم... خدایا ممنونم ازت به خاطر اینکه آرزوم رو برآورده کردی و همسرم و سرکار فرستادی... خدایا شکرت... اونقدر که راضی باشی و شکرت و شکرت...)

برچسب: نویسنده: باران احمدی تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 21:36

صفحه بندی